حدود سه ساعتی مونده تا رسیدن به نقطه تلاقی زمستان و بهار،لحظه ای که نو شدن سال نامیدنش.

آدم ها توی این لحظات حال و هوای های مختلفی رو تجربه می کنن، منم میخوام از خودم بگم:

دوسالی هست که باخودم قرار گذاشتم بجای فوروارد کردن پیام های تکراری نوروزی، برای اونایکه واسم مهم ان چند خطی مختص خودشون بنویسم، الان توی فکر انتخاب نفر اول بودم که ذهنم کشیده شد سمت خود خود "مهدی"، و این سوال که  "چرا از خودت شروع نمی کنی؟"

ایندفعه با تو شروع می کنم:)

مهدی عزیر 

نود و شش سال پرکاری بود برات. تجربه های کاری متعدد، زندگی جمعی با آدم هایی که متوسط از تو شش هفت سال بزرگتر بودن سبب شد که تو سریعتر یادبگیری، نمی دونم قید سریعتر اینجا چقدر میتونه درست باشه چون خیلی وقت ها یادگیری بیشتر توهمی بیش نیست، تا لحظه ای که به عمل در میاد ولی من نظرم اینکه میشه با ظرافت از زندگی و منش آدم ها درس گرفت.

چند وقت پیش بعد یه بحث طولانی حول یه بازی ساده به دوستم گفتم توی همه این بحث ها و کل کل ها من خودم رو پیدا میکنم، و چیزیکه واسه من میمونه اینکه مدلم رو کشف می کنم، اینکه چه مدل بحث کردنی بیشتر به تنم میشینه، چه تیپ عصبانی شدنی بهم میاد و الی آخر ...

نود و شش با همه سختی ها و خوشی هاش تموم شد، چه روزایی که از شدت فشار کاری آرزوی نوروز رو میکشیدم و چه لحظاتی که از فرط خوشی ثانیه ها رو گم میکردم و چه بسا عید همون لحظات بوده ولی الان توی این لحظه اعتراف میکنم که اگر رشدی بوده توی همون سختی ها و فشار ها بوده.

خدایا شکرت

*پی نوشت: همین لحظه و همین حالا باخودم قرار میکنم که زین پس اینجا میشه تنها فضای ارتباطی دیجیتال من و جایگزین اینستاگرام