تو شیرین ترین گناه زندگیم هستی 

شیرین تر از گاز زدن سیب ِ سرخِ درخت همسایه که پا را از مرز دیوارها فراتر گذاشته و حلق آویز منتظر است دستی بچیندش

شیرین تر از بوییدن یواشکی مریمی که آقای گل فروش اول صبحی جلوی در گذاشته

 تو شیرین تری از اولین دانه برفی زمستانی که غروب هنگام، بر گونه ام می نشیند

تو شیرین تری از رنگ زردی که جنگل را در پاییز در می نوردد و میخواهد زیباترین نقش زمین را بنگارد

تو شیرین تری از صدای باران که سقف شیروانی را به نواختن وا میدارد، آنچنان که گویی شوپن بار دیگر از خاک برخواسته تا برایمان آهنگی نو بنوازد

آری تو شیرین تر از همه حواس لامسه

از چشیدن، بوییدن، لمس کردن، دیدن و شنیدن

تو ورای حواسم هستی

تو شیرین ترینِ من هستی نازنینم