۱.رضا امیر خانی رو از نفحات نفتش میشناسم و دوست دارم. روزگار آموزشی سربازی که بعدازظهری با مرخصی ساعتی رفتم خیابون انقلاب و کتاب رو خریدم و چه غروبهایی بعد از تمرین رژه همه وجودم گره میخورد با نفحات نفت.

۲.ر ه ش رو دو سه ماهی میشه خریدم از پردیس کتاب مشهد. روی پیشخوان کتاب های تازه منتشر شده بود و چشم ام افتاد بهش و دلم رفت و تا به خودم اومدم دیدم توی نایلون کتاب هامه و امروز بعد از مدتها خوندمش.

۳. اینجا چند خطی ازش رو می نویسم : "خانه ی مادر بزرگ من، تو محله ی خانی آباد بود. هنوز هم هست. کوچه ی مسجد قندی. ما دو نسل است که در کاشانک زنده گی می کنیم. اما حتی ایلیا هم می داند که باید خودش را اهل خانی آباد معرفی کند. او هم می داند که هویت شهری ما، از خانه مادر بزرگ است. از درخت چه ی انار و پنج دری و هشتی خانه مادربزرگ. خانه مادربزرگی که تاورکرین هم سایه توش سرک نمی کشید...اگر شهری، به خانه های مادربزرگ هاش احترام نگذارد، فرو می پاشد. اگر مادربزرگِ جنابِ شهردار، هر شهرداری، اهلِ همان شهر نباشد، شهر توسعه پیدا نمی کند. بزرگ می شود اما توسعه پیدا نمی کند. رشدش می شود مثل سلولِ سرطانی. شهر زیرِ سایه ی خانه ی مادربزرگ هاش شهر می شود...مادر بزرگ ها قدشان بلند نیست، اما سایه دارند...خانه هاشان نیز..."