برای من آلن دوباتن مصداق این بیت سعدیه:
سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی   باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند
وقتی "جستارهایی در باب عشق" رو ازش خوندم، تجربه غریبی بود، انگار یه نفر که خوب منو میشناسه با چیرگی و تبحر قلمش عمیقترین تجربه های روانی منو، واکاوی کرده و روی کاغذ آورده. همه اینا بود تا اینکه شاهکار آخرش، کتاب سیر عشق رو خوندم. اعتراف میکنم که عجیب غبطه میخورم به شناخت آلن از عمیق ترین احساسات انسانی و حین خوندنش بهت زده میشم.
در ادامه چند پاراگرفی که بیشتر دوست میدارم رو مینویسم تا جلوی چشم ام باشه.
"تعجب آور نیست که در بزرگسالی، وقتی می خواهیم روابطمان را آغاز کنیم، مصرانه به دنبال فردی میگردیم که بتواند عشقی فراگیر و فداکارانه نثار ما کند. این نیز تعجب آور نیست که احساس سرخوردگی کنیم و سرانجام شدیدا کاممان تلخ شود که پیدا کردن چنین کسی این قدر مشکل است؛ و انسان ها کمتر می دانند چطور باید به ما کمک کنند. شاید از دست دیگران عصبانی شویم و آنان را سرزنش کنیم که نمی توانند نیازهایمان را درک کنند، شاید کل یک جنسیت را به خاطر سطحی نگر بودن نکوهش کنیم، تا روزی که از جستجوهای آرمان گرایانه خود دست بکشیم و به حسی نزدیک به وارستگی خردمندانه نائل شویم و بفهمیم که تنها راه فرونشاندن این آرزو شاید این باشد که از تقاضای عشقی تمام و کمال و اشاره دام به غیاب آن دست بکشیم و در عوض شروع کنیم به ابراز عشق ( شاید به انسانی کوچک) با اشتیاقی ناخودآگاه، بدون اینکه با رشک ورزی احتمال بازگشت این عشق به خودمان را در نظر بگیریم."