نم نم خنکی هوا را روی پوستم حس میکنم

غروب ها کم کم جنسشان فرق می کنند

انگاری قرار است تاوان همه مصائب و دردهای بشری را یکجا با آدم تسویه حساب کنند

آدم ها خودشان را زیر پوستین های چند لایه قایم می کنند

دیگر به راحتی نمیتوانی دستهایشان را ببینی

یا حدس بزنی سرخی گونه شان از چیست؟

سرما یا بوسه ای عاشقانه

دیگر قدم زدن در طول خیابان هم میتواند بلای جانم بشود

دیگر به سادگی نمیشود هدست را در گوش بچپانم و  پلیر گوشی را راه بیندازم، به راحتی ممکن است آهنگی به صلابه بکشاندم

دیگر برای ساده ترین های زندگی هم باید حواسم را حسابی جمع بکنم

با پاییز، بدجوری دلم برایت تنگ میشود