چند روز پیش با یه دوستی راجع به حس و حالش بعد از اتمام رابطه عاشقانه ای که سه سالی هم به طول انجامیده حرف میزدیم. صادقانه اعتراف میکرد، حالا با گذشت دو سال ازش هم، با هر کسی وارد رابطه میشه نمیتونه اون شدت از احساس تعلق رو تجربه کنه و همه رو پایین تر از فرد قبلی میبینه و اگه ابراز دوست داشتنی هم میکنه اونقدرها عمیق نیست و میگفت یه جورایی حس میکنم به خودم دروغ میگم.

عمیق تر که میشم و دور رو برم رو نگاه که می کنم نمونه های اینطوری کم نیستند، افرادی که مدیر بوده اند و کلی قدرت اجرایی ولی حالا بنا به دلایلی نزول پیدا کردن و کارمند شدن، افرادی که یه زمانی کسب و کار خودشونو داشتن و بهم خوردن بازار و افزایش قیمت یه شبه مواد اولیه، ورشکستشون کرده و الان توی یه رشته بی ربط اند و فقط گذران عمر می کنن.

من وقتی به مثال های بالا نگاه می کنم، توی همشون یه همبستگی می بینم که اسمشو میذارم، جابجایی مختصات معادل shif coordination.

یعنی بیایم فرض کنیم موقعیت ما در دنیا یه نقطه است در سیستم مختصات، حالا تجربه های ما موقعیتمون رو در این سیستم مختصات تغییر میدن، من در نگاه اولیه، اسم تجربه هایی از جنس مثال های بالا رو میذارم، شیفت نزولی مختصات و اینا واقعا تجربه های دردناکی اند.

وقتی رابطه عاشقانه ای رو تجربه می کنی که توش کلی فداکاریه، سطح توقعت از رابطه بالا میره و حاضر به تن دادن به هر رابطه ای نمیشی.

وقتی عادت میکنی به درآمدهای بالا، دیگه زندگی با حقوق کارمندی خیلی سخت میشه.

عبور کردن از این "شیفت نزولی مختصاتی" اونقدرها راحت نیست، میتونه با ناامیدی و سرخوردگی و حتی دوره ای از افسردگی همراه باشه ولی ته تهش باید یه چیزی رو به خودمون یادآوری کنیم، اینکه پشت سر گذاشتن هر جنسی از تجربه ما رو پخته تر میکنه و این، شاید رنجی رو تحمل کرده باشیم ولی در نگاه کلی یا همون big view، ما رشد رو تجربه کرده ایم.