تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

از این پس اینجا میشه خونه اول دنیای دیجیتالی من بجای اینستاگرام و تلگرام و...
مینویسم از دغدغه هام، از سوال هایی که برام مطرح میشه، از اتفاقات روزم
خوشحال میشم توی این مسیر با هم همراه بشیم

منوی بلاگ
طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «فیلم ها» ثبت شده است

نوید: ستاره؟
ستاره: جونم؟
نوید: بی خیال همه چیز شیم، بریم؟
ستاره: کجا بریم! خونه مونه،مملکتمونه.
نوید: بابات راست میگه
ستاره: درست میشه
نوید: چی درست میشه، هی میگیم درست میشه، درست میشه، هر روز داره بدتر میشه
ستاره: اون چیه؟
نوید: قرصه، دکتر داده بخورم، آروم بگیرم، دیگه اثر نداره!
ستاره یکی هم بده به من، با هم بخوریم دیگه.

مهم نیست کجای هرم قدرت دنیا ایستاده باشی، مهم نیست چقدر ثروتمند باشی، مهم نیست چند نفر برات کار کنن، مهم نیست چقدر طرفدار داری و چقدر آدم ازت متنفرن، بزرگترین دارایی دنیا آغوشیست که تو را باور دارد، بی قضاوت و به صرف بودنت خوب و دوست داشتنی می پنداردت. 


پی نوشت: این روزها سریال نارکوس شب های بلند تابستون رو برام گرمتر و دلپذیرتر از قبل کرده و سکانس های گفتگو بزرگترین قاچاقچی دنیا با مادر و همسرش، عجیب به دل میشینه.

*برای احترم به وقت شما وظیفه خودم میدونم که اقرار کنم این نوشته ها صرفا تمرینی برای منظم تر شدن مغزمه (به این دلیل میگم مغز چون من اصولا ذهنو نمیفهم ام همونطور که معنی دل رو نمیتونم درک کنم و کلا درک چیزهای ملموس برام راحت تره تا مفاهیم انتزاعی که معادل بیرونی نداره.:) )، پس اگه سرتون شلوغه پیشنهاد میکنم وقت تون رو توی زمان های خلوت ترتون بهم اختصاص بدین، اینطوری در پایان فحش های کمتری میخورم.

و اما داستین هافمن

یکی از جذابیت های هنر هفتم اینکه آدم ها میتونن از زوایای مختلفی ازش لذت ببرن،بعضی به دیالوگ علاقه دارن، عده ای به فیلم نامه و کارگردانی، عده ای فیلمبرداری و جلوه های بصری، یه عده ای هم مثل من عاشق بازیگری هستند.

البته که فیلمی عالی تلقی میشه که توی سطح خوبی همه این پارامتر ها توش رعایت شده باشند اما سلیقه ها فرق میکنه به نظرم من این بازیگریه که تمایز اصلی رو ایجاد میکنه

سینما دهه های 70 و 80 میلادی رو که پیگیری میکنی بازیگرهای عجیبی رو میبینی، از جک نیکلسون کبیر تا آل پاچینو و دنیرو و... .

ولی این وسطا من مات بازیگیره یه نفر شدم و یه حس غریبی بهش دارم، از اون بازی اولش توی The Graduate سال 1967 بگیر بیا تا Litthe big manتوی سال 1970 وتا Papilon سال 1973 تا بازی بی نظیرش توی Kramer vs.Kramer سال 1979.

ته ته وجود من یه مهدی نشسته که دوس داره قدرت گفتار و Act داستین رو داشته باشه و من خودم رو خوش شانس میدونم که میتونم علاقه هام رو بفهم ام و تشخیص بدم.

lastest dialogues: "I guess I could be pretty pissed

off about what happened to me,

but it's hard to stay mad when

there's so much beauty in the world.

Sometimes I feel like I'm seeing it

all at once, and it's too much.

My heart fills up like a balloon

that's about to burst.

And then I remember to relax...

and stop trying to hold on to it.

And then it flows

through me like rain...

and I can't feel

anything but gratitude...

for every single moment

of my stupid little life.

You have no idea

what I'm talking about, I'm sure.

But don't worry.

You will some day."