تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

از این پس اینجا میشه خونه اول دنیای دیجیتالی من بجای اینستاگرام و تلگرام و...
مینویسم از دغدغه هام، از سوال هایی که برام مطرح میشه، از اتفاقات روزم
خوشحال میشم توی این مسیر با هم همراه بشیم

منوی بلاگ
طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با موضوع «روزنوشته» ثبت شده است


چند روز پیش با یه دوستی راجع به حس و حالش بعد از اتمام رابطه عاشقانه ای که سه سالی هم به طول انجامیده حرف میزدیم. صادقانه اعتراف میکرد، حالا با گذشت دو سال ازش هم، با هر کسی وارد رابطه میشه نمیتونه اون شدت از احساس تعلق رو تجربه کنه و همه رو پایین تر از فرد قبلی میبینه و اگه ابراز دوست داشتنی هم میکنه اونقدرها عمیق نیست و میگفت یه جورایی حس میکنم به خودم دروغ میگم.

عمیق تر که میشم و دور رو برم رو نگاه که می کنم نمونه های اینطوری کم نیستند، افرادی که مدیر بوده اند و کلی قدرت اجرایی ولی حالا بنا به دلایلی نزول پیدا کردن و کارمند شدن، افرادی که یه زمانی کسب و کار خودشونو داشتن و بهم خوردن بازار و افزایش قیمت یه شبه مواد اولیه، ورشکستشون کرده و الان توی یه رشته بی ربط اند و فقط گذران عمر می کنن.

من وقتی به مثال های بالا نگاه می کنم، توی همشون یه همبستگی می بینم که اسمشو میذارم، جابجایی مختصات معادل shif coordination.

یعنی بیایم فرض کنیم موقعیت ما در دنیا یه نقطه است در سیستم مختصات، حالا تجربه های ما موقعیتمون رو در این سیستم مختصات تغییر میدن، من در نگاه اولیه، اسم تجربه هایی از جنس مثال های بالا رو میذارم، شیفت نزولی مختصات و اینا واقعا تجربه های دردناکی اند.

وقتی رابطه عاشقانه ای رو تجربه می کنی که توش کلی فداکاریه، سطح توقعت از رابطه بالا میره و حاضر به تن دادن به هر رابطه ای نمیشی.

وقتی عادت میکنی به درآمدهای بالا، دیگه زندگی با حقوق کارمندی خیلی سخت میشه.

عبور کردن از این "شیفت نزولی مختصاتی" اونقدرها راحت نیست، میتونه با ناامیدی و سرخوردگی و حتی دوره ای از افسردگی همراه باشه ولی ته تهش باید یه چیزی رو به خودمون یادآوری کنیم، اینکه پشت سر گذاشتن هر جنسی از تجربه ما رو پخته تر میکنه و این، شاید رنجی رو تحمل کرده باشیم ولی در نگاه کلی یا همون big view، ما رشد رو تجربه کرده ایم.   

بعد از یکماه فرصتی پیدا میکنی که یه دوست قدیمی رو ببینی و بعد از یه گپ و گفت حسابی ازت میپرسه، شام برات ماکارونی بپزم یا قرمه سبزی؟

من مواجهه دو مدل ذهنی رو با این موضوع اینجا طرح میکنم

مدل ذهنی اجتنابی و مدل ذهنی چالشی:

مدل ذهنی اجتنابی سعی میکنه از زیر بار انتخاب شونه خالی کنه و مسئولیت انتخاب رو بندازه گردن خود سوال کننده.

ممکنه جوابش یکی از گزینه های زیر باشه:

هر چی خودت دوس داری

برای من فرقی نمیکنه

یه چیزی درست کن بخوریم مهم نیست هر چی باشه

ولی مدل ذهنی چالشی ( چیزی کم من ازش لذت میبرم)

اول از همه گزینه هایی محتمل رو برسی میکنه؛

  گزینه ها میتونه اینا باشن:

با توجه با حال و هوای گفتگو و درنظر گرفتن حال طرف مقابل میتونه این مطرح باشه که آشپزی کنه بهتره یا اینکه بریم بیرون شام بخوریم؟

اگه قرار باشه شام بیرون بخوریم اصلا در این منطقه رستوران خوبی پیدا میشه یا نه؟

خودش کدوم رو بیشتر دوس داره؟

پختن کدوم یکی دردسر بیشتری ایجاد میکنه؟

شایدم بهتر این باشه که با یه غذا ساده تر مثل نیمرو زمان بیشتری رو سیو کنیم برای لذت از همصحبتی لاهم.

در نهایت فارغ از اینکه مدل ذهنی چالشی کدوم گزینه رو انتخاب میکنه، در بلند مدت به نظر من موفقیت و رضایت بیشتری رو تجربه میکنه چون ذهنش رو تمرین داده تا در مواجهه با هر نوع انتخابی گزینه های محتمل رو بررسی کنه این تمرین یعنی مهارت دیدن جنبه های مختلف موضوعات.

ما هر روز در معرض انتخاب هستیم

ادامه دادن کار فعلی یا استعفا؟

بودن در رابطه فعلی یا نبودن؟

دیدن تلویزیون یا خوندن کتاب یا رفتن به باشگاه؟

ادامه زندگی یا لفت د گیم

و حرف آخر اینکه؛ انتخاب یعنی شجاعت رو به رو شدن با زندگی

 یعنی جرات اشتباه کردن و گند زدن

 یعنی من خوبم و ارزشمند

یاد بگیریم تمرین هامونو با فرصت های کوچیکی که در اختیارمونه انجام بدیم تا وقتی در موقعیت های بحرانی و سخت قرار میگیرم اعتماد به نفس لازم رو پیدا کرده باشیم.

عزیزکم
میتونم درکت کنم که این روزا چه اندازه تنش و استرس سایه انداخته روی روال عادی زندگیت و میدونم که میدونی چقدر من از کنکور دادن متنفرم، دلم میخواد به بهانه این روزا یه کوچولو باهات تجربه مشابه خودمو در میون بذارم؛ چند پاراگراف پایین باور قلبیمه عزیز دلم؛
۱. احتمالا یه عده آدم رو هر روز دور و برت میبینی که همه دغدغه زندگیشون دکتر و مهندس و وکیل شدن بچه هاشونه، اینا رویاهای دست نیافته خودشونو رو میخوان بچپونن به بچه هاشون، یونگین ها بهش میگن کامپلکس یا عقده، عزیزکم تو به صرف حضورت توی این دنیا دوست داشتنی و خواستنی هستی و این فارغ از هر عنوانیه که قراره تو در ذیلش تعریف بشی
این دسته از آدم ها حرمت نفس نداشته شون رو توی این عناوین جستجو می کنن؛ ولی وجودت عزیزه

۲. دوم اینکه هیچ سختی تا ابد ادامه پیدا نمیکنه، این روزها بالاخره تموم میشه و چیزیکه مهمه و باقی میمونه مواجهه تو با این سختی هاست
خیلی راحته که یه کنکوری بیاد و بگه روز کنکور اینقدر تنش داشتم که حالم بد شد یا اینکه صندلیم بد جایی بود یا دیر رسیدم و هزار تا بهونه که همه مون شنیدیم و همه چیز رو بندازه گردن شرایط بد ولی میدونی چیه من اینا رو خیلی ضعیف میبینم چون یاد نگرفته مسئولیت رفتارشو بپذیره
فارغ از نتیجه و شاید کمی دلسوزی و ترحمی که اینجوری میخره، این افراد بازنده واقعی زندگین
من ترجیح میدم اگه جای اون بودم و همه بدبختی های دنیا روز کنکور روی سرم خراب شد، بازم بیام بگم خودم گند زدم، اینجوری جدای از کنکور و رتبه به خودم یادآوری کردم که منم مسئول رفتارهام
این مواجه یعنی اینکه من مسئولیت رفتارم رو پذیرفتم این آدم اگه صد جا هم گند بزنه در نهایت حالش از اون یکی بهتره چون خودشو رو مسئولیت رفتارهاشو میدونه
۳. سوم اینکه عزیزم خودتو مقید به نتیجه نکن
تو همین الان هم برنده ای، نمره رو تلاش تو گرفته نه رتبه مسخره ای که توی اون کاغذ درج میشه

تو بردی برای همه اون شبهایی که تا دیر وقت درس خوندی
برای همه  اون صبح هایی که زود بیدار شدی
برای همه اون مسافرت هایی که نرفتی و مهمونی هایی که خونه موندی.
۴.و در نهایت اینکه آدم ها در مواجهه با سختی ها بخش هایی از خودشونو کشف میکنن که قبلترها حتی ازش خبر هم نداشتن و این جز بزرگترین مزیت سختی هاست.

دوست دارم قشنگم


آلن : چیه کاراکتر جان اسنو سریال game of trons تو رو اینقدر به خودش جذب کرده پسر؟

مهدی: میدونی آلن، یه جنگجویی درون جان اسنو هست که بهم سخت تلنگر میزنه، من معتقدم که همه ما درونمون یه طیفی داریم که یه سرحد نهایش میشه جان اسنو و سر حد عکسش میشه غرغرو. 

از بچگی درحال نوسانیم بین این حدود، تا به یکی از این طیف ها نزدیکتر میشیم و کم کم رفتارمون از اون رنگ میگیره، و میشه بخشی از مدل ذهنیمون. این روزها توی هر محفلی میشینی موضوع بحث ربط پیدا میکنه به شرایط بد اقتصادی و یه عده که مدام در حال نالیدن اند و اگر تو همراهیشون نکنی متهم میشی به بی خیالی،  من فکر می کنم اینا همون جنگجو های بچگین که عشقشون شمشیر بازی و بروسلی بوده ولی حالا شمشیراشون رو قلاف کردن و اگر هم بخوان درش بیارن اینقدر کنده که به درد پوست کردن سیب زمینی هم نمیخوره.

آلن: دوس دارم منم به حرفات اینو اضافه کنم که مهدی، شرایط زیادی دخیلند که آدم رو سوق میدن به سمت غرغروی طیف، به نظر من جزء اصلی هاش سوالهایی که ما از خودمون میپرسیم و میزان مسئولیت پذیری یا مسئولیت گریزی مون رو مشخص میکنه. این غرغروها یه شبه این نشدن که،  اینا از بس با سوال هایی از این جنس رو شنیدن و تکرار کردن؛ مثل: 

" چرا همه چیز داره گرون میشه ؟

چرا هیشکی به فکر ما نیست؟

 چرا ما جهان سومیم؟ چرا اینقدر عقب افتاده ایم؟  و... به این وضع در اومدن.

هیشکی بهشون یاد نداده که در عوض این همه چرند و پرند برن توی رینگ زندگی خودشون و از خودشون بپرسن از دست من چه کاری برمیاد؟

من چطور میتونم شرایطم رو بهتر کنم؟

چطور میشه یه حرکتی به جلو زد؟

میدون جنگ من کجاست؟

و حرف آخر اینکه؛ مهدی برای پیروزی جنگیدن یعنی گره زدن حالت به نتیجه و این ریسک ناامید شدنت رو خیلی بالا میبره، 

بجنگ تا جنگجوی درونت لذت ببره و کیف کنه


دیشب تاپیک کلاسمون این بود:

                                   ?Types of personality: introvert or extrovert

فکرشم نمیکردم که یه روزی یکی از شخصی ترین مسائلم رو توی جمع همشاگردی هام بگم.دوست دارم اینجا هم بیارمش.بحث با یک مقاله شروع شد و چند تا سوال که در پایان نتیجه گیری میکرد جز کدوم دسته اید.

از اونجایکه ترجیح میدم به جای انتخاب شدن،خودم انتخاب کنم، قبل از اینکه استاد ازم بپرسه خودم دستم رو آوردم بالا و اجازه گرفتم برای شروع. (برای من تفاوت بین انتخاب شدن و انتخاب کردن شبیه  احضار در دادگاه و سوگند خوردن برای راست گفتنه ، در قیاس با رفتن به کلیسا و اعتراف به گناهان پیش پدر روحانی😊. وقتی خودم انتخاب می کنم ابتکار عمل نحوه بیان بحث با خودمه و این بهم حس آزادی عمل میده تا زمانیکه  کسی ازم سوالی میپرسه و برام قید و محدودیت ایجاد میکنه در چارچوب اون سوال 😎)

دستمو آوردم بالا و گفتم: میتونم من شروع کنم؟

گفتم اگه از آدم های اطرفم نظرسنجی کنید که مهدی جر کدوم یکی از این دو دسته قرار میگیره، بدون اغراق بالای 90% میگن: برونگراست، ولی من میخوام در این لحظه توی این جمع اعتراف کنم که من یک فروند درونگرا هستم که خوب بلده نقش برونگرایی بازی کنه.

دوست هام و همکارام همیشه روی شلوغ منو دیدن، شخصیتی که وقتی توی بازیه کل کل میکنه، با خودش هیجان میاره، سر به سر بقیه میذاره ولی واقعیت من، متفاوت از ایناست.

 من عاشق خلوت و تنهایم. یه نکته جالبی  که دیشب استادم بهم گفت،وقتی راجع به ترجیحم در خوندن کتابام و شنیدن موزیکام نسبت به شلوغی و جمع حرف میزدم این بود که  "تو از همین ضمیر my که قبل از کتابات و موزیکات میاری میشه فهمید درونگرایی و چه رابطه عمیقی باهاشون داری "

شاید خیلی از اطرافیانم ندونن من عاشق صدای محمد معتمدیم و آلبوم بگو کجایی عشقمه. 

شاید ندونن من عاشق غزلم و ایمان دارم غزل یعنی سعدی و حسین منزوی. 

شاید ندونن من چقدر عباس معروفی رو دوست دارم و میمیرم برای دکلمه های شاملو.

اکثر پدر و مادر ها تمایل دارن بچه هاشون برونگرا باشن و اینو مایه افتخار میدونن، ولی به نظرم این طرز تفکر نتیجه یک تصویر غلط از درونگراییه و من میخوام توی چند سطر پایین چند تا از ویژگی های یه درونگرای واقعی رو بگم :

1.قدرت درک متقابل مخاطب در افراد درونگرا خیلی خیلی بیشتره از برونگرا ها.

درونگرا ها توی ارتباط شنونده های خیلی خوبی هستند،توجهشون بیشتر از خودشون روی طرف مقابله حس و احساسش حین حرف زدن، میزان راحتیش در بیان و بدنش و این یه گفتگو رو سازنده تر میکنه. بیشتر از اینکه ذهنشون درگیر  مبادله و تبادل اطلاعات باشه، به این فکر می کنن که چطور میشه فضا رو صمیمی تر کرد، چطور میشه اعتماد طرف مقابل رو جلب کرد و  باهاش دوست شد و رابطه بلند مدت تری رو شکل داد.

2. برعکس تفکر عموم که به اشتباه تصور شون اینکه درونگراها از ایجاد رابطه اجتناب می کنن، من اینجا اعتراف می کنم که یکی از لذت بخش ترین تفریح های زندگیم ارتباط گرفتن با آدمها و نزدیک شدن به مدل ذهنیشونه (عین یه معما میمونه برام)و واقعیت اینکه درونگراها از صحبت های سطحی و بی معنی خسته میشن نه از ارتباطی که به صمیمیت ختم میشه.

و حرف آخر اینکه درونگرایی مثل اکثر واقعیت های دنیا، بیشتر از اونکه صفر و یک باشه، یک طیفه و هر کدوم از ما یه جایی از این طیف قرار میگیریم و من به این نتیجه رسیدم که برای رسیدن به هدف هام، باید نقش برونگرایم رو خوب ایفا کنم و این در تضاد با خود واقعیم نیست. 

سعدی توی یکی از غزلهاش حال این گونه خاص رو اینطور وصف میکنه، میگه:

هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای       من در میان جمع و دلم جای دیگرست


حدود سه ساعتی مونده تا رسیدن به نقطه تلاقی زمستان و بهار،لحظه ای که نو شدن سال نامیدنش.

آدم ها توی این لحظات حال و هوای های مختلفی رو تجربه می کنن، منم میخوام از خودم بگم:

دوسالی هست که باخودم قرار گذاشتم بجای فوروارد کردن پیام های تکراری نوروزی، برای اونایکه واسم مهم ان چند خطی مختص خودشون بنویسم، الان توی فکر انتخاب نفر اول بودم که ذهنم کشیده شد سمت خود خود "مهدی"، و این سوال که  "چرا از خودت شروع نمی کنی؟"

ایندفعه با تو شروع می کنم:)

مهدی عزیر 

نود و شش سال پرکاری بود برات. تجربه های کاری متعدد، زندگی جمعی با آدم هایی که متوسط از تو شش هفت سال بزرگتر بودن سبب شد که تو سریعتر یادبگیری، نمی دونم قید سریعتر اینجا چقدر میتونه درست باشه چون خیلی وقت ها یادگیری بیشتر توهمی بیش نیست، تا لحظه ای که به عمل در میاد ولی من نظرم اینکه میشه با ظرافت از زندگی و منش آدم ها درس گرفت.

چند وقت پیش بعد یه بحث طولانی حول یه بازی ساده به دوستم گفتم توی همه این بحث ها و کل کل ها من خودم رو پیدا میکنم، و چیزیکه واسه من میمونه اینکه مدلم رو کشف می کنم، اینکه چه مدل بحث کردنی بیشتر به تنم میشینه، چه تیپ عصبانی شدنی بهم میاد و الی آخر ...

نود و شش با همه سختی ها و خوشی هاش تموم شد، چه روزایی که از شدت فشار کاری آرزوی نوروز رو میکشیدم و چه لحظاتی که از فرط خوشی ثانیه ها رو گم میکردم و چه بسا عید همون لحظات بوده ولی الان توی این لحظه اعتراف میکنم که اگر رشدی بوده توی همون سختی ها و فشار ها بوده.

خدایا شکرت

*پی نوشت: همین لحظه و همین حالا باخودم قرار میکنم که زین پس اینجا میشه تنها فضای ارتباطی دیجیتال من و جایگزین اینستاگرام