احبک حتی اکثر من عدد ذنوبی


تو شیرین ترین گناه زندگیم هستی 

شیرین تر از گاز زدن سیب ِ سرخِ درخت همسایه که پا را از مرز دیوارها فراتر گذاشته و حلق آویز منتظر است دستی بچیندش

شیرین تر از بوییدن یواشکی مریمی که آقای گل فروش اول صبحی جلوی در گذاشته

 تو شیرین تری از اولین دانه برفی زمستانی که غروب هنگام، بر گونه ام می نشیند

تو شیرین تری از رنگ زردی که جنگل را در پاییز در می نوردد و میخواهد زیباترین نقش زمین را بنگارد

تو شیرین تری از صدای باران که سقف شیروانی را به نواختن وا میدارد، آنچنان که گویی شوپن بار دیگر از خاک برخواسته تا برایمان آهنگی نو بنوازد

آری تو شیرین تر از همه حواس لامسه

از چشیدن، بوییدن، لمس کردن، دیدن و شنیدن

تو ورای حواسم هستی

تو شیرین ترینِ من هستی نازنینم

ر ه ش از رضا امیر خانی

۱.رضا امیر خانی رو از نفحات نفتش میشناسم و دوست دارم. روزگار آموزشی سربازی که بعدازظهری با مرخصی ساعتی رفتم خیابون انقلاب و کتاب رو خریدم و چه غروبهایی بعد از تمرین رژه همه وجودم گره میخورد با نفحات نفت.

۲.ر ه ش رو دو سه ماهی میشه خریدم از پردیس کتاب مشهد. روی پیشخوان کتاب های تازه منتشر شده بود و چشم ام افتاد بهش و دلم رفت و تا به خودم اومدم دیدم توی نایلون کتاب هامه و امروز بعد از مدتها خوندمش.

۳. اینجا چند خطی ازش رو می نویسم : "خانه ی مادر بزرگ من، تو محله ی خانی آباد بود. هنوز هم هست. کوچه ی مسجد قندی. ما دو نسل است که در کاشانک زنده گی می کنیم. اما حتی ایلیا هم می داند که باید خودش را اهل خانی آباد معرفی کند. او هم می داند که هویت شهری ما، از خانه مادر بزرگ است. از درخت چه ی انار و پنج دری و هشتی خانه مادربزرگ. خانه مادربزرگی که تاورکرین هم سایه توش سرک نمی کشید...اگر شهری، به خانه های مادربزرگ هاش احترام نگذارد، فرو می پاشد. اگر مادربزرگِ جنابِ شهردار، هر شهرداری، اهلِ همان شهر نباشد، شهر توسعه پیدا نمی کند. بزرگ می شود اما توسعه پیدا نمی کند. رشدش می شود مثل سلولِ سرطانی. شهر زیرِ سایه ی خانه ی مادربزرگ هاش شهر می شود...مادر بزرگ ها قدشان بلند نیست، اما سایه دارند...خانه هاشان نیز..."

خودافشایی از جنس ویلیام گلاسر

۱. همیشه برام مدل تصمیم گیری آدم ها و انتخاب هایی که میکنن جالب بوده. اینکه در تقابل با نزدیک ترین دوست هام که شاید تجربه های مشابه زیادی داشته باشیم، دست به انتخاب هایی می زنیم که دقیقا در دو سمت و سوی گاهی متقابل قرار میگیرن. در توجیه این تفاوت ها، گرایش های مختلفی در روانشناسی شخصیت شناسی ابداع شده که تست شخصیت شناسی تئوری انتخاب، یکی از اوناست.

۲.در ادامه چند خطی از درونی ترین احساساتم نسبت به هر یک از امتیازهای آزمون گلاسر می نویسم براتون:

نیاز به آزادی با امتیاز ۴.۵۷ : شاید بهترین نوع شغل برای من، از نوع پروژه ای، تصور شغل موندن توی یه شغل بلند مدت برای سی سال، نوعی از یاس از جنس زندانی بودن رو برام تداعی میکنه.

نیاز به قدرت ۴۰۱۴ : من کارمند خیلی خوبیم چون به راحتی میتونم مدیرهایی که نیاز به قدرت درونشون بالاست رو درک کنم، اکثر آدم هایی که قلمرو شون مهمه چیز زیادی نمیخواد متقاعد کردنشون جز چندتا چشم گفتن و شرایطی رو فراهم کردن تا به ظاهر هم که شده، تصمیم گیرنده نهایی باشند.

نیاز به بقا ۳.۷۱ : من در تمام سالهای زندگیم وزنم از ۶۵ کیلو بیشتر نشده و معمولا برنامه هفتگیم شامل چهار روز ورزش حرفه ای میشه. با امتیازی که توی این آزمون گرفتم شاید به جواب این سوال که چرا آخه اینهمه ورزش نزدیکتر میشم، که فارغ از لذتش، شاید سهم بیشترش ترس از ضعف و نابودیه.

نیاز به تفریح ۳.۵۷ : عاشق اینم که آدم ها رو به اسم کوچک صدا کنم، یکی از مهارتهای اصلیم اینکه جدی ترین جلسه های کاری رو بکشونم به شوخی و خنده. من میگم توی هر آدمی یه بخشی دلقک گونه ای وجود داره که فقط باید فضا رو براش فراهم کرد، بقیه راه رو خودش میره.

نیاز به عشق و احساس تعلق ۲.۱۵ : کمترین امتیاز آزمون هم که پایین تر از متوسطه به این نیاز تعلق میگیره. حرف زیادی براش ندارم جز اینکه سعی میکنم بهترش کنم و توی روابطم سرمایه گذاری بیشتری کنم.

سیر عشق اثر آلن دوباتن

برای من آلن دوباتن مصداق این بیت سعدیه:
سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی   باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند
وقتی "جستارهایی در باب عشق" رو ازش خوندم، تجربه غریبی بود، انگار یه نفر که خوب منو میشناسه با چیرگی و تبحر قلمش عمیقترین تجربه های روانی منو، واکاوی کرده و روی کاغذ آورده. همه اینا بود تا اینکه شاهکار آخرش، کتاب سیر عشق رو خوندم. اعتراف میکنم که عجیب غبطه میخورم به شناخت آلن از عمیق ترین احساسات انسانی و حین خوندنش بهت زده میشم.
در ادامه چند پاراگرفی که بیشتر دوست میدارم رو مینویسم تا جلوی چشم ام باشه.
"تعجب آور نیست که در بزرگسالی، وقتی می خواهیم روابطمان را آغاز کنیم، مصرانه به دنبال فردی میگردیم که بتواند عشقی فراگیر و فداکارانه نثار ما کند. این نیز تعجب آور نیست که احساس سرخوردگی کنیم و سرانجام شدیدا کاممان تلخ شود که پیدا کردن چنین کسی این قدر مشکل است؛ و انسان ها کمتر می دانند چطور باید به ما کمک کنند. شاید از دست دیگران عصبانی شویم و آنان را سرزنش کنیم که نمی توانند نیازهایمان را درک کنند، شاید کل یک جنسیت را به خاطر سطحی نگر بودن نکوهش کنیم، تا روزی که از جستجوهای آرمان گرایانه خود دست بکشیم و به حسی نزدیک به وارستگی خردمندانه نائل شویم و بفهمیم که تنها راه فرونشاندن این آرزو شاید این باشد که از تقاضای عشقی تمام و کمال و اشاره دام به غیاب آن دست بکشیم و در عوض شروع کنیم به ابراز عشق ( شاید به انسانی کوچک) با اشتیاقی ناخودآگاه، بدون اینکه با رشک ورزی احتمال بازگشت این عشق به خودمان را در نظر بگیریم."

تست شخصیت ویلیام گلاسر

1.آقای معتمدی، معلم عینک ته استکانیِ همیشه کتاب زیربغلِ اول دبیرستانم، کتابخون ترین آدمی که من تا اون سن دیده بودم، سرِکلاس دین و زندگی، اولین مواجهه من با دنیای روانشناسی رو رقم زد، با آوردن کتاب روانشناسی رنگها. چشام برق میزد وقتی داشت نحوه تست گرفتن رو توضیح میداد و من که لحظه شماری می کردم تا کلاس تموم بشه و خودمو برسونم به کتابخونه و قبل از بقیه دوستام بگیرمش.(اون موقع فکر می کردم هر چی برای من جذابه، حتما بقیه رو هم جذب می کنه)

کتاب روانشناسی رنگها تا مدتها یار غارم بود و عینا برام چشم برزخی بود که باهاش به درون آدم ها پی میبردم. جالبه که اون موقع ها حتی تعریف دقیقی از شخصیت هم نمی دونستم ولی سخت مشغول مکاشفه در صفات شخصیتی آدم ها داشتم.

2. روانشناسی رنگها برای من دری رو گشود به دنیای شناخت آدم ها و صادقانه اعتراف می کنم که چیزی در دنیا نیست که منو به این اندازه به شوق واداره. به فراخور سنم و نیازهام بیشتر غرق این دنیا شدم. سال های آخر دبیرستان بیشتر با دیدن سمینارهای دکتر آزمندیان و مجله موفقیت و آقای حلت گذشت تا بعدتر ها که به روانکاوی و شناخت درمانی و ... علاقمندتر شدم. برای من روانشناسی از اون دست اتفاق های دلی محسوب میشه که باهاش کیف می کنم و علیرغم پیشنهادهای دوستانه زیاد، هیچ دوست ندارم روزی گرایش آکادمیک بهش پیدا کنم و بعنوان یه حرفه بهش نزدیک بشم.

3.تئوری انتخاب ویلیام گلاسر و سالها پیش خوندم و افتخار نشستن پای حرفهای دکتر علی صاحبی رو هم از نزدیک داشتم ولی مدتها بود که هیچ تست شخصیت شناسی رو نزده بودم. بیشتر علمی به موضوعات نزدیک شده بودم و از واکاویشون لذت می بردم تا دیروز که چشمم خورد به آزمون نیازهای اساسی گلاسر و وسوسه افتاد به جونم:)

4. نتیجه آزمون رو اینجا می نویسم تا تحلیلش رو سر فرصت بهش اضافه کنم(اینم بگم که بالاترین حد نمره 5 و نمره 3 به عنوان حد تعادل در نظر گرفته میشه):

نیاز به آزادی: 4.57

نیاز به قدرت: 4.14

نیاز به بقا: 3.71

نیاز به تفریح: 3.57

نیاز به عشق و احساس تعلق: 2.14

اینم لینکی که میتونین تست رو ازش بردارین

من و گرمکن ام


من از بچگی علاقمندی خاصی به گرمکن ورزشی دارم، یه حسی از جنس چابکی و راحتی رو توامان با هم به آدم میده و اینو خیلی دوست میدارم:)
دوران ابتدایی زمان ما ( فکر می کنم بهتره ذکر کنم دهه هفتاد منظورمه :) رسم بر این بود که اگه قرار بود از دانش آموزی تقدیر بشه، والدینش براش هدیه میگرفتن و این هدیه از طرف مدرسه حین مراسم صبحگاهی بهش اعطا میشد. منم که نیم سال اول کلاس چهارم ابتدایی، شاگرد ممتاز شده بودم، انتظار کادو رو میکشیدم که چشم ام خورد به گرمکن قرمزی که بابام برام خریده بود و میخواست بده به مدیر مدرسه.
گرمکن باشه، رنگ قرمز هم باشه، یعنی آخرِ همه هدیه های دنیا :)
و از اون لحظه انتظار کشیدن برای من شروع شد.
هر شب با ذوق مراسم صبحگاه فردا میخوابیدم و هر روز ناکامتر از روز قبل به خونه برمیگشتم.
اینقدر مسئولین مدرسه یادشون رفت تا اینکه به امتحان های آخر سال رسیدیم و منم دیگه طاقت نیاوردم و همه نق های تلنبار شده توی دلم رو به بابام زدم، اونم که یادش رفته بود، به مدیر مدرسه گفت و اونم عذرخواهی کرد که یادش رفته و خودم با پررویی هر چه تمام تر وقتی بچه ها امتحان میدادن و دیگه خبری از مراسم صبحگاه نبود، رفتم ازش گرفتم.
هنوز هم چیزی به پای لذت خرید گرمکن نمیرسه و من خوشحال از سرمای هوایی که دوباره گرمکن هام رو بهم برگردوند.

پاییز در هوای تو


نم نم خنکی هوا را روی پوستم حس میکنم

غروب ها کم کم جنسشان فرق می کنند

انگاری قرار است تاوان همه مصائب و دردهای بشری را یکجا با آدم تسویه حساب کنند

آدم ها خودشان را زیر پوستین های چند لایه قایم می کنند

دیگر به راحتی نمیتوانی دستهایشان را ببینی

یا حدس بزنی سرخی گونه شان از چیست؟

سرما یا بوسه ای عاشقانه

دیگر قدم زدن در طول خیابان هم میتواند بلای جانم بشود

دیگر به سادگی نمیشود هدست را در گوش بچپانم و  پلیر گوشی را راه بیندازم، به راحتی ممکن است آهنگی به صلابه بکشاندم

دیگر برای ساده ترین های زندگی هم باید حواسم را حسابی جمع بکنم

با پاییز، بدجوری دلم برایت تنگ میشود


Elon Musk

Elon Musk discusses his new project digging tunnels under LA, the latest from Tesla and SpaceX and his motivatin for building a future on Mars in conversation with Ted's Head Curator, Chris Anderson.

This is my favorite part of their conversation : 

Chris asked :

Why Elon?

Why do we need to build a city on Mars with a molion people on it in your lifetime?

Which I think is kind of what you've said you'd love to do?

Elon answered

I think it's important to have a future that is inspiring and appealing.

I just think there have to be reasons that you get up in the morning and you want to live.

Like, why do you want to live?

What's the point? What inspires you?

What do you love about the future?

And if we're not out there, if future does not include being out there among the stars and being a multiplanet species, I find that it's incredibly depressing, if thats not the future that we're going to here.

جابجایی مختصات


چند روز پیش با یه دوستی راجع به حس و حالش بعد از اتمام رابطه عاشقانه ای که سه سالی هم به طول انجامیده حرف میزدیم. صادقانه اعتراف میکرد، حالا با گذشت دو سال ازش هم، با هر کسی وارد رابطه میشه نمیتونه اون شدت از احساس تعلق رو تجربه کنه و همه رو پایین تر از فرد قبلی میبینه و اگه ابراز دوست داشتنی هم میکنه اونقدرها عمیق نیست و میگفت یه جورایی حس میکنم به خودم دروغ میگم.

عمیق تر که میشم و دور رو برم رو نگاه که می کنم نمونه های اینطوری کم نیستند، افرادی که مدیر بوده اند و کلی قدرت اجرایی ولی حالا بنا به دلایلی نزول پیدا کردن و کارمند شدن، افرادی که یه زمانی کسب و کار خودشونو داشتن و بهم خوردن بازار و افزایش قیمت یه شبه مواد اولیه، ورشکستشون کرده و الان توی یه رشته بی ربط اند و فقط گذران عمر می کنن.

من وقتی به مثال های بالا نگاه می کنم، توی همشون یه همبستگی می بینم که اسمشو میذارم، جابجایی مختصات معادل shif coordination.

یعنی بیایم فرض کنیم موقعیت ما در دنیا یه نقطه است در سیستم مختصات، حالا تجربه های ما موقعیتمون رو در این سیستم مختصات تغییر میدن، من در نگاه اولیه، اسم تجربه هایی از جنس مثال های بالا رو میذارم، شیفت نزولی مختصات و اینا واقعا تجربه های دردناکی اند.

وقتی رابطه عاشقانه ای رو تجربه می کنی که توش کلی فداکاریه، سطح توقعت از رابطه بالا میره و حاضر به تن دادن به هر رابطه ای نمیشی.

وقتی عادت میکنی به درآمدهای بالا، دیگه زندگی با حقوق کارمندی خیلی سخت میشه.

عبور کردن از این "شیفت نزولی مختصاتی" اونقدرها راحت نیست، میتونه با ناامیدی و سرخوردگی و حتی دوره ای از افسردگی همراه باشه ولی ته تهش باید یه چیزی رو به خودمون یادآوری کنیم، اینکه پشت سر گذاشتن هر جنسی از تجربه ما رو پخته تر میکنه و این، شاید رنجی رو تحمل کرده باشیم ولی در نگاه کلی یا همون big view، ما رشد رو تجربه کرده ایم.   

عصبانی نیستم

نوید: ستاره؟
ستاره: جونم؟
نوید: بی خیال همه چیز شیم، بریم؟
ستاره: کجا بریم! خونه مونه،مملکتمونه.
نوید: بابات راست میگه
ستاره: درست میشه
نوید: چی درست میشه، هی میگیم درست میشه، درست میشه، هر روز داره بدتر میشه
ستاره: اون چیه؟
نوید: قرصه، دکتر داده بخورم، آروم بگیرم، دیگه اثر نداره!
ستاره یکی هم بده به من، با هم بخوریم دیگه.
اینجا دفتر مشق کاهی منه که توش تمرین نوشتن می کنم
فارغ از دغدغه تصحیح معلم
فقط و فقط برای دل خودم می نویسم
و معتقدم بزرگترین اتفاق های دنیا، کارهای بوده که آدم ها فقط برای دل خودشون کردند