تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

از این پس اینجا میشه خونه اول دنیای دیجیتالی من بجای اینستاگرام و تلگرام و...
مینویسم از دغدغه هام، از سوال هایی که برام مطرح میشه، از اتفاقات روزم
خوشحال میشم توی این مسیر با هم همراه بشیم

منوی بلاگ
طبقه بندی موضوعی

Elon Musk discusses his new project digging tunnels under LA, the latest from Tesla and SpaceX and his motivatin for building a future on Mars in conversation with Ted's Head Curator, Chris Anderson.

This is my favorite part of their conversation : 

Chris asked :

Why Elon?

Why do we need to build a city on Mars with a molion people on it in your lifetime?

Which I think is kind of what you've said you'd love to do?

Elon answered

I think it's important to have a future that is inspiring and appealing.

I just think there have to be reasons that you get up in the morning and you want to live.

Like, why do you want to live?

What's the point? What inspires you?

What do you love about the future?

And if we're not out there, if future does not include being out there among the stars and being a multiplanet species, I find that it's incredibly depressing, if thats not the future that we're going to here.


چند روز پیش با یه دوستی راجع به حس و حالش بعد از اتمام رابطه عاشقانه ای که سه سالی هم به طول انجامیده حرف میزدیم. صادقانه اعتراف میکرد، حالا با گذشت دو سال ازش هم، با هر کسی وارد رابطه میشه نمیتونه اون شدت از احساس تعلق رو تجربه کنه و همه رو پایین تر از فرد قبلی میبینه و اگه ابراز دوست داشتنی هم میکنه اونقدرها عمیق نیست و میگفت یه جورایی حس میکنم به خودم دروغ میگم.

عمیق تر که میشم و دور رو برم رو نگاه که می کنم نمونه های اینطوری کم نیستند، افرادی که مدیر بوده اند و کلی قدرت اجرایی ولی حالا بنا به دلایلی نزول پیدا کردن و کارمند شدن، افرادی که یه زمانی کسب و کار خودشونو داشتن و بهم خوردن بازار و افزایش قیمت یه شبه مواد اولیه، ورشکستشون کرده و الان توی یه رشته بی ربط اند و فقط گذران عمر می کنن.

من وقتی به مثال های بالا نگاه می کنم، توی همشون یه همبستگی می بینم که اسمشو میذارم، جابجایی مختصات معادل shif coordination.

یعنی بیایم فرض کنیم موقعیت ما در دنیا یه نقطه است در سیستم مختصات، حالا تجربه های ما موقعیتمون رو در این سیستم مختصات تغییر میدن، من در نگاه اولیه، اسم تجربه هایی از جنس مثال های بالا رو میذارم، شیفت نزولی مختصات و اینا واقعا تجربه های دردناکی اند.

وقتی رابطه عاشقانه ای رو تجربه می کنی که توش کلی فداکاریه، سطح توقعت از رابطه بالا میره و حاضر به تن دادن به هر رابطه ای نمیشی.

وقتی عادت میکنی به درآمدهای بالا، دیگه زندگی با حقوق کارمندی خیلی سخت میشه.

عبور کردن از این "شیفت نزولی مختصاتی" اونقدرها راحت نیست، میتونه با ناامیدی و سرخوردگی و حتی دوره ای از افسردگی همراه باشه ولی ته تهش باید یه چیزی رو به خودمون یادآوری کنیم، اینکه پشت سر گذاشتن هر جنسی از تجربه ما رو پخته تر میکنه و این، شاید رنجی رو تحمل کرده باشیم ولی در نگاه کلی یا همون big view، ما رشد رو تجربه کرده ایم.   

نوید: ستاره؟
ستاره: جونم؟
نوید: بی خیال همه چیز شیم، بریم؟
ستاره: کجا بریم! خونه مونه،مملکتمونه.
نوید: بابات راست میگه
ستاره: درست میشه
نوید: چی درست میشه، هی میگیم درست میشه، درست میشه، هر روز داره بدتر میشه
ستاره: اون چیه؟
نوید: قرصه، دکتر داده بخورم، آروم بگیرم، دیگه اثر نداره!
ستاره یکی هم بده به من، با هم بخوریم دیگه.


مهدی: آلن، میشه صفت رو تعریف کنی؟

آلن: صفت کلمه ایه که همراه اسم می آید و حالت و چگونگی آن رو  توصیف می کنه.

آلن: اگه بخوای خودتو با یه صفت توصیف کنی، اون چیه؟

مهدی: میدونی آلن صفت Agile رو خیلی دوست دارم و بنظرم خیلی از ویژگی های منو منعکس میکنه، دیکشنری لانگمن اینطور تعریفش میکنه : 

Able to move quickly and easily

توانایی حرکت کردن به راحتی و سریع.

ساده بخوام بگم توی فارسی میشه ترجمه اش کرد به چابک.

اون تصویری که در ابتدای نوشته اومده، متوسط حرکت روزانه منه در ماه گذشته که شامل مسیر خونه تا باشگاهه، البته بجز مدت زمانیکه توی باشگاه دوچرخه ثابت میزنم😊.

میدونی آلن من عاشق حرکت کردنم و دویدن رو خیلی دوست دارم، حس میکنم وقتی دارم میدوم نبضم با جریان هستی هم آهنگ میشه، انگاری ته ذهنم باورم اینکه سرعت جهان خیلی بالاست و دویدن این اطمینان رو بهم میده که به پاش میرسم.

آلن: ادامه بده.

مهدی: ظریفتر که نگاه میکنم، این صفت حتی توی انتخاب لباسهام هم نقش داره، طوریکه من ترجیحم لباس های اسپرت ِ ساده است و واقعا سختمه کت و شلوار پوشیدن.

چیدمان اتاق و دفتر و میز کارم هم از همین صفت تبعیت میکنه، خونه ایده آلم فقط ۸۰ متر زیربنا داره با یه LCD بزرگ به دیوار و یه میز مطالعه و کتابخونه ای که دور تا دور اتاق رو گرفته، همه چیز در ساده ترین شکل ممکن، دور از شلوغی.

آلن: میدونی مهدی، خیلی خوبه که آدم خودشو پیدا کنه بین یه دنیا شلوغی و قبل از اینکه بقیه صفت هایی رو بهت نسبت بدن تو خودت، صفت هایی که می پسندی رو مهندسی کنی، اینو توی مدیریت بهش میگن، مهندسی پرسنال برندینگ. بازم بهم بگو از صفت هایی که دوست داری تو را با اونا وصف کنن.🤔

این نوشته ادامه دارد😊


مهم نیست کجای هرم قدرت دنیا ایستاده باشی، مهم نیست چقدر ثروتمند باشی، مهم نیست چند نفر برات کار کنن، مهم نیست چقدر طرفدار داری و چقدر آدم ازت متنفرن، بزرگترین دارایی دنیا آغوشیست که تو را باور دارد، بی قضاوت و به صرف بودنت خوب و دوست داشتنی می پنداردت. 


پی نوشت: این روزها سریال نارکوس شب های بلند تابستون رو برام گرمتر و دلپذیرتر از قبل کرده و سکانس های گفتگو بزرگترین قاچاقچی دنیا با مادر و همسرش، عجیب به دل میشینه.

امشب ماه گرفته است

عین زمانی های که تو نگاهت رو ازم برمیداری و نیمی از من رو تاریکی فرامیگیره

راستی به نظر تو ماه چرا میگیره؟

 نمی دونم دلش گیر کدوم ستاره ی کجای کهکشانه که وقتی ازش رو برمیگیره، اینجوری اسباب نخ نمایی ماه رو فراهم میکنه، که عالمی از زمین به تماشاش میان و این وسط کم اند آنهایی که درک کنند چه دردی داره روی گرفتن و تاریک شدن.

اینکه آنقدر در دنیایت کسی بزرگ شود که با روی برگرداندنی، پایت را به تاریکی بگشاید اما اعتراف می کنم که لذت حضورش آنقدر شیرینست که به درد تاریکی می ارزد. 

می گویند ربطیست بین جنون و خیرگی به ماه

آری، ربطش توئی

ربط خیرگی و پررویی من توئی

می گویند کافیست همین که یک نفر تو را دوست داشته باشد،

آری، کافیست اگر آن یک نفر تو باشی

اگر پای دوست داشتن تو در میان باشد، وعده های بهشت هم به پایت نمی رسند

تو برایم کافی هستی از همه زنانگی دنیا

از همه زیبایی های هستی

از بودن.


پی نوشت: تقدیم به اون ستاره ای که ماه دل در گرو او بسته، شاید کوتاه بیاید و امشب ماه دنیای ما کمتر درد بکشد.


بعد از یکماه فرصتی پیدا میکنی که یه دوست قدیمی رو ببینی و بعد از یه گپ و گفت حسابی ازت میپرسه، شام برات ماکارونی بپزم یا قرمه سبزی؟

من مواجهه دو مدل ذهنی رو با این موضوع اینجا طرح میکنم

مدل ذهنی اجتنابی و مدل ذهنی چالشی:

مدل ذهنی اجتنابی سعی میکنه از زیر بار انتخاب شونه خالی کنه و مسئولیت انتخاب رو بندازه گردن خود سوال کننده.

ممکنه جوابش یکی از گزینه های زیر باشه:

هر چی خودت دوس داری

برای من فرقی نمیکنه

یه چیزی درست کن بخوریم مهم نیست هر چی باشه

ولی مدل ذهنی چالشی ( چیزی کم من ازش لذت میبرم)

اول از همه گزینه هایی محتمل رو برسی میکنه؛

  گزینه ها میتونه اینا باشن:

با توجه با حال و هوای گفتگو و درنظر گرفتن حال طرف مقابل میتونه این مطرح باشه که آشپزی کنه بهتره یا اینکه بریم بیرون شام بخوریم؟

اگه قرار باشه شام بیرون بخوریم اصلا در این منطقه رستوران خوبی پیدا میشه یا نه؟

خودش کدوم رو بیشتر دوس داره؟

پختن کدوم یکی دردسر بیشتری ایجاد میکنه؟

شایدم بهتر این باشه که با یه غذا ساده تر مثل نیمرو زمان بیشتری رو سیو کنیم برای لذت از همصحبتی لاهم.

در نهایت فارغ از اینکه مدل ذهنی چالشی کدوم گزینه رو انتخاب میکنه، در بلند مدت به نظر من موفقیت و رضایت بیشتری رو تجربه میکنه چون ذهنش رو تمرین داده تا در مواجهه با هر نوع انتخابی گزینه های محتمل رو بررسی کنه این تمرین یعنی مهارت دیدن جنبه های مختلف موضوعات.

ما هر روز در معرض انتخاب هستیم

ادامه دادن کار فعلی یا استعفا؟

بودن در رابطه فعلی یا نبودن؟

دیدن تلویزیون یا خوندن کتاب یا رفتن به باشگاه؟

ادامه زندگی یا لفت د گیم

و حرف آخر اینکه؛ انتخاب یعنی شجاعت رو به رو شدن با زندگی

 یعنی جرات اشتباه کردن و گند زدن

 یعنی من خوبم و ارزشمند

یاد بگیریم تمرین هامونو با فرصت های کوچیکی که در اختیارمونه انجام بدیم تا وقتی در موقعیت های بحرانی و سخت قرار میگیرم اعتماد به نفس لازم رو پیدا کرده باشیم.

حالا که دلتنگی داره

رفیق تنهاییم میشه

کوچه ها نارفیق شدن

حالا که هی میخوان شب و روز به همدیگه دروغ بگن

ساعتا هم دقیق شدن

طلوع من وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه

#چقدر میچسبه غروب با این آهنگ

عزیزکم
میتونم درکت کنم که این روزا چه اندازه تنش و استرس سایه انداخته روی روال عادی زندگیت و میدونم که میدونی چقدر من از کنکور دادن متنفرم، دلم میخواد به بهانه این روزا یه کوچولو باهات تجربه مشابه خودمو در میون بذارم؛ چند پاراگراف پایین باور قلبیمه عزیز دلم؛
۱. احتمالا یه عده آدم رو هر روز دور و برت میبینی که همه دغدغه زندگیشون دکتر و مهندس و وکیل شدن بچه هاشونه، اینا رویاهای دست نیافته خودشونو رو میخوان بچپونن به بچه هاشون، یونگین ها بهش میگن کامپلکس یا عقده، عزیزکم تو به صرف حضورت توی این دنیا دوست داشتنی و خواستنی هستی و این فارغ از هر عنوانیه که قراره تو در ذیلش تعریف بشی
این دسته از آدم ها حرمت نفس نداشته شون رو توی این عناوین جستجو می کنن؛ ولی وجودت عزیزه

۲. دوم اینکه هیچ سختی تا ابد ادامه پیدا نمیکنه، این روزها بالاخره تموم میشه و چیزیکه مهمه و باقی میمونه مواجهه تو با این سختی هاست
خیلی راحته که یه کنکوری بیاد و بگه روز کنکور اینقدر تنش داشتم که حالم بد شد یا اینکه صندلیم بد جایی بود یا دیر رسیدم و هزار تا بهونه که همه مون شنیدیم و همه چیز رو بندازه گردن شرایط بد ولی میدونی چیه من اینا رو خیلی ضعیف میبینم چون یاد نگرفته مسئولیت رفتارشو بپذیره
فارغ از نتیجه و شاید کمی دلسوزی و ترحمی که اینجوری میخره، این افراد بازنده واقعی زندگین
من ترجیح میدم اگه جای اون بودم و همه بدبختی های دنیا روز کنکور روی سرم خراب شد، بازم بیام بگم خودم گند زدم، اینجوری جدای از کنکور و رتبه به خودم یادآوری کردم که منم مسئول رفتارهام
این مواجه یعنی اینکه من مسئولیت رفتارم رو پذیرفتم این آدم اگه صد جا هم گند بزنه در نهایت حالش از اون یکی بهتره چون خودشو رو مسئولیت رفتارهاشو میدونه
۳. سوم اینکه عزیزم خودتو مقید به نتیجه نکن
تو همین الان هم برنده ای، نمره رو تلاش تو گرفته نه رتبه مسخره ای که توی اون کاغذ درج میشه

تو بردی برای همه اون شبهایی که تا دیر وقت درس خوندی
برای همه  اون صبح هایی که زود بیدار شدی
برای همه اون مسافرت هایی که نرفتی و مهمونی هایی که خونه موندی.
۴.و در نهایت اینکه آدم ها در مواجهه با سختی ها بخش هایی از خودشونو کشف میکنن که قبلترها حتی ازش خبر هم نداشتن و این جز بزرگترین مزیت سختی هاست.

دوست دارم قشنگم


آلن : چیه کاراکتر جان اسنو سریال game of trons تو رو اینقدر به خودش جذب کرده پسر؟

مهدی: میدونی آلن، یه جنگجویی درون جان اسنو هست که بهم سخت تلنگر میزنه، من معتقدم که همه ما درونمون یه طیفی داریم که یه سرحد نهایش میشه جان اسنو و سر حد عکسش میشه غرغرو. 

از بچگی درحال نوسانیم بین این حدود، تا به یکی از این طیف ها نزدیکتر میشیم و کم کم رفتارمون از اون رنگ میگیره، و میشه بخشی از مدل ذهنیمون. این روزها توی هر محفلی میشینی موضوع بحث ربط پیدا میکنه به شرایط بد اقتصادی و یه عده که مدام در حال نالیدن اند و اگر تو همراهیشون نکنی متهم میشی به بی خیالی،  من فکر می کنم اینا همون جنگجو های بچگین که عشقشون شمشیر بازی و بروسلی بوده ولی حالا شمشیراشون رو قلاف کردن و اگر هم بخوان درش بیارن اینقدر کنده که به درد پوست کردن سیب زمینی هم نمیخوره.

آلن: دوس دارم منم به حرفات اینو اضافه کنم که مهدی، شرایط زیادی دخیلند که آدم رو سوق میدن به سمت غرغروی طیف، به نظر من جزء اصلی هاش سوالهایی که ما از خودمون میپرسیم و میزان مسئولیت پذیری یا مسئولیت گریزی مون رو مشخص میکنه. این غرغروها یه شبه این نشدن که،  اینا از بس با سوال هایی از این جنس رو شنیدن و تکرار کردن؛ مثل: 

" چرا همه چیز داره گرون میشه ؟

چرا هیشکی به فکر ما نیست؟

 چرا ما جهان سومیم؟ چرا اینقدر عقب افتاده ایم؟  و... به این وضع در اومدن.

هیشکی بهشون یاد نداده که در عوض این همه چرند و پرند برن توی رینگ زندگی خودشون و از خودشون بپرسن از دست من چه کاری برمیاد؟

من چطور میتونم شرایطم رو بهتر کنم؟

چطور میشه یه حرکتی به جلو زد؟

میدون جنگ من کجاست؟

و حرف آخر اینکه؛ مهدی برای پیروزی جنگیدن یعنی گره زدن حالت به نتیجه و این ریسک ناامید شدنت رو خیلی بالا میبره، 

بجنگ تا جنگجوی درونت لذت ببره و کیف کنه