تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

یعنی هارمونی، همون چیزیکه لازمه داشتن یه زندگی خوش کوکه

تنالیته

از این پس اینجا میشه خونه اول دنیای دیجیتالی من بجای اینستاگرام و تلگرام و...
مینویسم از دغدغه هام، از سوال هایی که برام مطرح میشه، از اتفاقات روزم
خوشحال میشم توی این مسیر با هم همراه بشیم

طبقه بندی موضوعی

شبی و هم آغوشی

نه ماه زحمت بر یک زن

و فراغتی در پی

صدای گریه و چشمانی مردد از گشوده شدن

چه کسی مرا فراخوانده؟

برای چه؟

با کدامین حق انتخاب؟

چرا؟

و تنهایی

در همه این سالها هیچوقت علاقه ای به شب سوم فروردین نداشتم

هیچ انتظاری براش نکشیدم

همیشه این شب یه سوالی سر تیتر سوال هام بوده اونم اینکه

اگر حق انتخاب داشتی چه میکردی؟

می اومدی یا نه؟

فکر می کنم میدونم جوابم چیه ولی از اونایی نیستم که وقتی میان توی بازی، می بینن تیمشون ضعیفه بازی رو ترک می کنن، من بازی کردن رو دوست دارم همین و بس.

تویی اون طرحواره ناشناخته که هیچ معیارسنجشی توان ارزیابیت رو نداره ولی میدونی ،من کم کم دارم کشفت میکنم؛

تسلیم یعنی من، وقتی قرمزی لب هات ماتم میکنه

اجتناب یعنی در رفتن های من از زیر سلطه چشم هات، که خیره شدن بیش از ده ثانیه بهش، مثل برمودا غرقم میکنه

میتونی واکنش وارونه ات رو حدس بزنی!

واکنش وارونه ات، جرات منه توی گرفتن دست هات که میخوام باهاش ثابت کنم رئیس منم ولی 

تو بدان نباشی رها شدگی شکل میگیره؛

بی اعتماد میشم به همه لب های قرمز،

زل میزنم به همه چشم های سیاه،

فرار میکنم از همه ده انگشتی های دنیا،

بی کفایت میشم حتی اگه شهر هم زیر دستم باشه،

باش و بمان تا بشناسانمت به همه ی شناخت درمانگران دنیا که تو را نشناختند درمان من.


پی نوشت: 

امروز طی یک تصمیم تاریخی و سرنوشت ساز وبلاگم رو جایگزین اینستاگرام کردم. 

از این پس اینجا پر رنگ تر و عمیق تر حضور دارم و مینویسم.


بهار من تویی
تویی تحویل سال
تویی اون حال خوبه که میشه باهاش کند از زمستون سرد و پا گذاشت توی بهار دلنشین
تویی اون صدای چهچه  
تویی اون نسیم خنک بهاری
تویی اون پول نو تانخورده لای قرآن
تویی اون لبخند شیرین قلک شکسته 
تو سین نیستی ولی فلسفه چیدن هفت سینی
تو باشی حال این دنیا خوبه
تو باشی حال من خوبه
به قول دکتر هلاکویی مهم نیست در دنیا چی میگذره 
مهم اینکه در تو چی میگذره وقتی دنیا در گذره

عیدتون مبارک

حدود سه ساعتی مونده تا رسیدن به نقطه تلاقی زمستان و بهار،لحظه ای که نو شدن سال نامیدنش.

آدم ها توی این لحظات حال و هوای های مختلفی رو تجربه می کنن، منم میخوام از خودم بگم:

دوسالی هست که باخودم قرار گذاشتم بجای فوروارد کردن پیام های تکراری نوروزی، برای اونایکه واسم مهم ان چند خطی مختص خودشون بنویسم، الان توی فکر انتخاب نفر اول بودم که ذهنم کشیده شد سمت خود خود "مهدی"، و این سوال که  "چرا از خودت شروع نمی کنی؟"

ایندفعه با تو شروع می کنم:)

مهدی عزیر 

نود و شش سال پرکاری بود برات. تجربه های کاری متعدد، زندگی جمعی با آدم هایی که متوسط از تو شش هفت سال بزرگتر بودن سبب شد که تو سریعتر یادبگیری، نمی دونم قید سریعتر اینجا چقدر میتونه درست باشه چون خیلی وقت ها یادگیری بیشتر توهمی بیش نیست، تا لحظه ای که به عمل در میاد ولی من نظرم اینکه میشه با ظرافت از زندگی و منش آدم ها درس گرفت.

چند وقت پیش بعد یه بحث طولانی حول یه بازی ساده به دوستم گفتم توی همه این بحث ها و کل کل ها من خودم رو پیدا میکنم، و چیزیکه واسه من میمونه اینکه مدلم رو کشف می کنم، اینکه چه مدل بحث کردنی بیشتر به تنم میشینه، چه تیپ عصبانی شدنی بهم میاد و الی آخر ...

نود و شش با همه سختی ها و خوشی هاش تموم شد، چه روزایی که از شدت فشار کاری آرزوی نوروز رو میکشیدم و چه لحظاتی که از فرط خوشی ثانیه ها رو گم میکردم و چه بسا عید همون لحظات بوده ولی الان توی این لحظه اعتراف میکنم که اگر رشدی بوده توی همون سختی ها و فشار ها بوده.

خدایا شکرت

*پی نوشت: همین لحظه و همین حالا باخودم قرار میکنم که زین پس اینجا میشه تنها فضای ارتباطی دیجیتال من و جایگزین اینستاگرام 


*برای احترم به وقت شما وظیفه خودم میدونم که اقرار کنم این نوشته ها صرفا تمرینی برای منظم تر شدن مغزمه (به این دلیل میگم مغز چون من اصولا ذهنو نمیفهم ام همونطور که معنی دل رو نمیتونم درک کنم و کلا درک چیزهای ملموس برام راحت تره تا مفاهیم انتزاعی که معادل بیرونی نداره.:) )، پس اگه سرتون شلوغه پیشنهاد میکنم وقت تون رو توی زمان های خلوت ترتون بهم اختصاص بدین، اینطوری در پایان فحش های کمتری میخورم.

و اما داستین هافمن

یکی از جذابیت های هنر هفتم اینکه آدم ها میتونن از زوایای مختلفی ازش لذت ببرن،بعضی به دیالوگ علاقه دارن، عده ای به فیلم نامه و کارگردانی، عده ای فیلمبرداری و جلوه های بصری، یه عده ای هم مثل من عاشق بازیگری هستند.

البته که فیلمی عالی تلقی میشه که توی سطح خوبی همه این پارامتر ها توش رعایت شده باشند اما سلیقه ها فرق میکنه به نظرم من این بازیگریه که تمایز اصلی رو ایجاد میکنه

سینما دهه های 70 و 80 میلادی رو که پیگیری میکنی بازیگرهای عجیبی رو میبینی، از جک نیکلسون کبیر تا آل پاچینو و دنیرو و... .

ولی این وسطا من مات بازیگیره یه نفر شدم و یه حس غریبی بهش دارم، از اون بازی اولش توی The Graduate سال 1967 بگیر بیا تا Litthe big manتوی سال 1970 وتا Papilon سال 1973 تا بازی بی نظیرش توی Kramer vs.Kramer سال 1979.

ته ته وجود من یه مهدی نشسته که دوس داره قدرت گفتار و Act داستین رو داشته باشه و من خودم رو خوش شانس میدونم که میتونم علاقه هام رو بفهم ام و تشخیص بدم.

lastest dialogues: "I guess I could be pretty pissed

off about what happened to me,

but it's hard to stay mad when

there's so much beauty in the world.

Sometimes I feel like I'm seeing it

all at once, and it's too much.

My heart fills up like a balloon

that's about to burst.

And then I remember to relax...

and stop trying to hold on to it.

And then it flows

through me like rain...

and I can't feel

anything but gratitude...

for every single moment

of my stupid little life.

You have no idea

what I'm talking about, I'm sure.

But don't worry.

You will some day."


“In my life I have found two things of priceless worth - learning and loving. Nothing else - not fame, not power, not achievement for its own sake - can possible have the same lasting value. For when your life is over, if you can say 'I have learned' and 'I have loved,' you will also be able to say 'I have been happy.”


The opposite of love is not hate, it's indifference. The opposite of art is not ugliness, it's indifference. The opposite of faith is not heresy, it's indifference. And the opposite of life is not death, it's indifference. Because of indifference, one dies before one actually dies. To be in the window and watch people being sent to concentration camps or being attacked in the street and do nothing, that's being dead.


Elie Wiesel